تبلیغات
کویر

کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم

كی ام، شكوفه اشكی كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم

نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....



طبقه بندی: شعرهای دلنشین،
برچسب ها: مهرداد اوستا، شعر، داستان عاشقانه مهرداد اوستا، افسردگی، عذاب وجدان، نامزد، پیروزی انقلاب، شاه، فرح، فرانسه، نامزد اوستا، خیانت، ازدواج، عشق، عاشق،
[ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ صیاد ]

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!!!





طبقه بندی: شعرهای دلنشین،
برچسب ها: مگسی را کشتم، مگس، یاد تو، شعر،
[ پنجشنبه 11 فروردین 1390 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ صیاد ]

با علی گفت آن یکی در رهگذار
از چه باشد جامه ی تو وصله دار

ای امیر تیــزرای ٍ تیــزهوش
جامه ای چون جامه شاهان بپوش

کس ندیده، ای جهانی را پناه
جامه ی صدوصله بر اندام شاه

گفت:صاحب جامه را بین؛جامه چیست؟
دیــد بایــد در درون جــامــه کیـسـت

ظاهر زیبا نمی آید به کار
حرفی از معنی اگر داری بیار

مرد سیرت را، به صورت کار نیست
جامه گر صد وصله باشد عار نیست

کار ما در راه حق کوشیدن است
جامه زهد و ورع پوشیدن است

زهد باشد، جامه پرهیزکار
کار دنیا را به دنیا واگذار

شاعر...(عباس شهری)




طبقه بندی: شعرهای دلنشین،
برچسب ها: لباس علی (ع)، شعر، عباس شهری، وصله، جامه، امیر،
[ شنبه 6 فروردین 1390 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ صیاد ]

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم!!!

پدر آن شب اگر
خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی


 دانلود دکلمه ی این شعر توسط داریوش



**********


من زاده ی شهوت شبی چركینم

در مذهب عشق ، كافری بی دینم

آثار شب زفاف كامی است پلید

خونی كه فسرده در دل خونینم

من اشك سكوت مرده در فریادم

دادی سر و پاشكسته ، در بی دادم

اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق

نام شب عشق را كه برد از یادم ؟




طبقه بندی: اشعار كارو،
برچسب ها: تولد، کارو، شعر، پدر، خوش خلوتی، شوخ چشمی، مادر، جنایت، هدایت، خیانت، شهوت، عشق، شب زفاف، كافر، دکلمه ی این شعر توسط داریوش، دکلمه ی تولد کارو، دکلمه ی تولد کارو داریوش اقبالی، داریوش اقبالی، دکلمه ی شعر کارو، دکلمه ی شعر کارو از داریوش،
[ پنجشنبه 4 فروردین 1390 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ صیاد ]

بد

زمینت بد زمانت بد

بد ایامت یا رب مردمانت بد

خداوندا

خدایا از چه خاموشی چرا از یاد این مردم فراموشی؟

چرا بردی تو از یادت زمینت را زمانت را پریشان مردمانت را؟

خدایا خوب میبینی زمین در التهاب آتش جنگ است.

بد آهنگ است هر آهنگی و فریادی

غم انگیزست هر پیکی و پیغامی

از آن خلوتگاه خلاقیت بیا بیرون تماشا کن.تماشا کن جهانت را

که آغازش بد و سرانجامش غم انگیزست.

چرا بردی تو از یادت زمینت را زمانت را پریشان مردمانت را




طبقه بندی: اشعار كارو،
برچسب ها: بد، کارو، شعر، خدایا، خلوتگاه خلاقیت،
[ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ صیاد ]
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…



طبقه بندی: اشعار كارو،
برچسب ها: کارو، شعر، خدایا کفر نمی‌گویم، انسان، احساس، رنج، عرش، تکه نان،
[ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ صیاد ]

گرگ

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روزپیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟




برچسب ها: گرگ، مشیری، شعر، بشر،
[ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ صیاد ]


ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

------------------------------------------------

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

--------------------------------------------------

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!




طبقه بندی: اشعار حسین پناهی،
برچسب ها: حسین پناهی، شعر،
[ یکشنبه 29 اسفند 1389 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ صیاد ]


با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

---------------------------------------------------



رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه ر سید ه اند!!

--------------------------------------------------------

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!!!




طبقه بندی: اشعار حسین پناهی،
برچسب ها: حسین پناهی، شعر، جالب،
[ یکشنبه 29 اسفند 1389 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ صیاد ]

( اشکی در گذرگاه تاریخ )

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
ازهمان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود!!!

بعد دنیاهی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت  

ایدریغ

آدمیت برنگشت
***
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمدنابجاست
قرن موسی چومبه (1)هاست
روزگار مرگ انسانیت است

***
من که از پژمردن یکشاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یکمرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایامزهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم

***
صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشمخلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان می کنند

***
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هممرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بوداز روز نخست
در کویری سوت و کور
***
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است




طبقه بندی: شعرهای دلنشین،
برچسب ها: شعر، فریدون مشیری، شعری از فریدون مشیری، آدمیت، تاریخ، شکی در گذرگاه تاریخ،
[ یکشنبه 29 اسفند 1389 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید