تبلیغات
کویر

کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
زوجی برای تعطیلات به یك منطقه ماهیگیری در پارك ملی رفته بودند.

 شوهر به ماهیگیری در صبح خیلی زود علاقه داشت و زن هم ترجیح میداد مطالع كند


یك روز صبح شوهر بعد از ساعتها تلاش برای ماهیگیری بازگشت و تصمیم گرفت چرت كوتاهی بزند.

زن هم تصمیم گرفت با قایق دوری بزند.

او كه با دریاچه آشنایی نداشت پارو زد و در جایی لنگر انداخت و شروع به مطالعه كتابش كرد

در همین ضمن یكی از نگهبانان پارك به قایق او نزدیك شد و پهلوی قایق او توقف كرد و گفت :‌صبح بخیر خانم .

شما مشغول چه كاری هستید؟


خانم در حالیكه با خود فكر میكرد "مگه این یارو كوره " جواب داد : كتابمو  میخونم


نگهبان به او گفت :‌شما در منطقه "ماهیگیری ممنوع" هستید


زن گفت : اما جناب سركار، من ماهیگیری نمیكنم . نمیتونید این موضوع رو ببینید


         نگهبان گفت : اما شما تمام وسایل لازم رو با خود دارید خانم . من باید شما رو جریمه كنم

زن خشمگین با عصبانیت گفت : اما اگر شما این كار رو بكنید من هم از شما بخاطر تجاوز شكایت میكنم


نگهبان با اعتراض گفت : وووووو من حتی به شما دست هم نزدم


زن گفت : بله درسته ....... ولی شما هم تمام وسایل لازم رو دارید
!!!!



طبقه بندی: داستانك، *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: شما هم تمام وسایل لازم رو دارید، منطقه ماهیگیری در پارك ملی، ماهیگیری ممنوع،
[ یکشنبه 10 شهریور 1392 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ صیاد ]

دوستی می گفت: اگر یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای برایش بادکنک می‌خرم

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره

بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند


پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید آنقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره


که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده





طبقه بندی: *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: بازی با بادکنک،
[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ صیاد ]

ما معتقدیم که  عصر ارتباطات  نام دروغینی بیش نیست .

سیاستمداران و مدیران و بزرگان بشریت هم به دروغ این عصر را  عصر ارتباطات می نامند

این عصر   عصر تنهایی و در خود فرو رفتن  است ! اینکه در جیب همه  از پیرمرد ِ ۸۰ ساله ی محله ی ما تا بچه های ۵ ساله  مهد کودکی یک تلفنِ همراه است ، دلیلی بر با هم بودنِ آدم ها نیست . هیچ کس یک ظهر دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی  زنگ نمی زند و نمی پرسد  حالت خوب است ؟  ، هیچ کس تو را به نوشیدنِ قهوه های بیمزه یا خوردن کیک های خوشمزه و  حرف زدن دعوت نمیکند! هیچ کس نمی گوید بیا با هم برویم جاده چالوس و کباب و ماهی قزل آلا بخوریم . هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصر پاییزی دعوت نمی کند. هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمی شود. وقتی زنگ می زنند با خودت شرط می بندی که حتما کاری از تو توقع دارد و بدتر از آن شرط می بندی برای پرسیدن حالت زنگ زده است یا کاری دارد و همیشه می بازی.  و تماشایی است تعجب دوستان و اقوام وقتی فقط بخاطر دیدنشان بهشان سر می زنی یا تماس می گیری . سهم ما از ارتباطات ،گسترش دردسرها و گرفتاریهایمان است .

عصر ارتباطات  فقط یک فریب است . ما وسایلِ ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندانِ بخت برگشته زنگ بزنند که  کدوم گوری هستی ؟  و زن ها به شوهرهایشان زنگ بزنند ” کجایی؟ چرا دیر کردی؟ ” و شوهرها زنگ بزنند که ” به مامانم زنگ بزن حالش را بپرس ” و فرزندها به پدرهایشان بگویند سر راه برای من سی دی جدید بخر با چیپس فلفلی و ماستِ موسیر!

ما هی هر روز تنها تر شدیم . هر روز منزوی تر شدیم. هر روز مجازی تر شدیم. ما در دنیای مجازی غرق شدیم ! ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم ، چون هر بار که می خواهیم از خانه بیرون برویم ، چراغ اسم یک عالمه از دوستان مجازی ما روشن است و دلمان نمی آید بدون گپ زدن  با آنها برویم و وقتی  گپ  ما تمام میشود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کیبورد حرف زده ایم!

 این گونه است که وب کم ها زیاد میشود و اسکایپ و اوووو !  همه گیر تر می شوند و اینگونه است که ما مجازا عاشق ِ ” ع ” می شویم و ” ع ” مجازا عاشق ” الف ”و ” واو” می شود و آنها مجازا عاشقِ دیگرانی که خود مجازا عاشقِ دیگران اند!

اینگونه است که ما دلمان نمی خواهد از پشت ِ صفحه بلند شویم مبادا ” ع ” بیاید و برود و ما نبینیمش! اینگونه است که هی آدم ها تنها تر میشوند. اینگونه است که ما خواهرمان را دو هفته است ندیده ایم و حرف نزده ایم و فقط سه باری مجازا گپ زده ایم.

اینگونه است که نیمه شب می فهمیم پدرمان یک سفر ِ ده روزه  در پیش دارد و ما نمی دانستیم ، ولی می دانیم که دخترِ فلان دوست ندیده ، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی ” آی لاو یو ” میگوید! و پسر ِ فلان بلاگر تازگی ها نقاشی میکند و عکس نقاشی اش را هم دیده ایم ، اما سه هفته است که برادرمان را ندیده ایم !

اینگونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد . کبری خانم دارد از فلان سایتِ خانه داری دستورِ تهیه دسری که هفته پیش در “بفرمایید شام” خیلی مورد استقبال واقع شد را می خواند  و اصغر آقا دارد برای سفر به کرمان بجای علی آقا همسایه کرمانی مان  از سفرتور دات کام مشورت می گیرد!

اینگونه است که مردها درمحل کارشان با زنانِ خانه دار بیکاری که از تنهایی مینالند چت می کنند و آنها را دلداری می دهند و می گویند زندگی همین است دیگر ! در حالی که  زن هایشان در خانه از بی توجهی همسر می نالند و دلداری داده می شوند.

 

 




طبقه بندی: *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: عصر ارتباطات، عصر ارتباطات نام دروغینی بیش نیست،
[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ صیاد ]
حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است (بنا بر نظر فقها در چنین شرایطی روغن جامد نجس نمی‌شود و این ادعا که ایشان روغن را نجس می‌دانست نیاز به منبع و رفع ابهام دارد.)، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند.



ارسالی از خواننده ی گرامی وبلاگ:hiba



طبقه بندی: زندگی نامه، *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: حسین پناهی، روستای دژکوه، کهگیلویه، آیت‌الله گلپایگانی، روحانی، روغن نجس،
[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ صیاد ]
زیباترین سوگند

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


كیوان شاهبداغی



ارسالی از خواننده ی گرامی وبلاگ:hiba

                
 




طبقه بندی: *ارسالی دوستان *، سهراب سپهری،
برچسب ها: زیباترین سوگند، حباب نگران، جامه اندوه، لحظه ها عریانند، كیوان شاهبداغی،
[ چهارشنبه 2 آذر 1390 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ صیاد ]


آدم های ساده را دوست دارم!

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای... همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند


ارسالی از خواننده ی گرامی وبلاگ:hiba



طبقه بندی: *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: آدم های ساده، بدی هیچ کس، لبخند دارند، تابلوی نقاشی، عمرشان کوتاه، بوی ناب آدم،
[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ صیاد ]

کاش می شد تا خود صبح بیدار ماند و به شب ثابت کرد که
 می توان در انتظار سپیده دم، تاریکی را تحمل کرد.

حمید رهبر


ارسالی از طرف خواننده ی گرامی وبلاگ :
حمید رهبر




طبقه بندی: *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: کاش می شد، تا خود صبح بیدار ماند، به شب ثابت کرد، می توان در انتظار سپیده دم، تاریکی را تحمل کرد،
[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ صیاد ]

اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم بیهوده زندگی نکرده ام

اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم

اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد

                     زندگیم بیهوده نخواهد بود .


امیلی دیکنسون



طبقه بندی: *ارسالی دوستان *، سخنان بزرگان،
برچسب ها: اگر بتوانم، از شکستن یک دل جلوگیری کنم، بیهوده زندگی نکرده ام، مطالب جالب و خواندنی،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ صیاد ]
نمی خواهم خدایم بیکران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد

نگو کفر است 

خدا را می توان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بویید

و این احساس شیرینی است 

نگو کفر است

که کفر این است

که ما از بیکران مهربانیها

برای خود 

خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست

نگو کفر است

اگر من کافرم !! باشد 

نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم 

نمی خواهم خدایم را

به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است

که سوگند یاد کردم من

به خاک و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی 

که او یکتاترین

عاشق ترین

معبود انسانهاست

ارسالی از طرف خواننده ی گرامی وبلاگ : هدیه



طبقه بندی: *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: نگو کفر است، خدا را لمس باید کرد، نمی خواهم خدایم بیکران باشد، به قدیسی بدل سازم، معبود انسانها، خدا زیباترین معشوق انسانهاست،
[ جمعه 28 مرداد 1390 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ صیاد ]

انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد!چگونه می تواند؟!مگر انسانهایی كه عمر را بی چرا ،به چریدن مشغولند
و سر به زمین فرو برده اند و پوزه در خاك دارندو غرق در آب و علف اند اینها كه " گوسفندان " دوپایند!
(علی شریعتی)

در اردوگاه پهناور دنیا،در اردوی زندگانی چون گوسفندانی مباش كه بی اراده رانده می شود
قهرمانی باش در تكاپو!

(هنری لانگ فلو)


به خاطر بسپار: اگر لازم است ،گاه بیفتید، اما هنگامی كه افتادید بر زمین دراز نكشید!


برای رسیدن به شادكامی، همیشه امید بهترین را داشته باش و برای بدترین آماده باش.


ارزش شما بیش از آن است كه تصور می كنید، تنها مشكل این است كه این حقیقت را كسی به شما نگفته.


بپذیرید كه...
 تا كاری را شروع نكنید، تغییری در زندگی شما پدید نخواهد آمد.


ناممكن وجود ندارد.

اندیشه حقیر انسان را حقیر نگه می دارد.

در بین جماعتی كه ایستاده اند، ننشین !در بین جماعتی كه نشسته اند، نایست !در بین جماعتی كه می خندند، گریه نكن ودر بین جماعتی كه می گریند، نخند

كسی كه می پرسد تا پنج دقیقه احمق است، كسی كه نمی پرسد برای همیشه احمق می ماند.


به خاطر بسپار: علت جرات نداشتن ما ، دشواری امور نیست، چون جرت نداریم امور دشوار می شوند.

یگانگی خود را بپذیر، نادانی خود را بپذیر، مسئولیت خود را بپذیر و سپس معجزه را ببین.


به یاد داشته باش: زندگی ناآگاهانه هرگز نمی تواند زیبا باشد.


به یاد داشته باش: موفقیت بزرگ تنها از آن كسانی است كه از آغاز های كوچك خرسندند.


به جای لعن و نفرین به تاریكی، چراغی روشن كن.

ارسالی از طرف خواننده ی گرامی وبلاگ : هدیه



طبقه بندی: *ارسالی دوستان *، سخنان بزرگان،
برچسب ها: سخنان بزرگان، علی شریعتی،
[ سه شنبه 25 مرداد 1390 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید