کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

 مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

  مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟

  جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

  خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

 مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: غیرتی، جوان خیلی آرام و متین، به خانوم شما نگاه کنم، خودت ناموس نداری، خیلی عذر می خوام، نامردی نکرده باشم، اجازه بگیرم،
[ چهارشنبه 5 مرداد 1390 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ صیاد ]
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پایش به چیزی برخورد كرد.
وقتی كه دقیق نگاه كرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید كه خاك و خاشاك زیادی هم روش نشسته  زن با دست به تمیز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی كه بر چراغ داد طبیعتا یك غول بزرگ پدیدار شد....!!!
زن پرسید: حالا می تونم سه آرزو بكنم؟؟
غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یك آرزو اصلا صرف نداره،همینه كه هست....... حالا بگو آرزوت چیه؟
زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یك نقشه جهان را بیرون آورد و گفت: نگاه كن. این نقشه را می بینی ؟ این كشورها را می بینی؟ اینها.. این و این و این و این و این... و این یكی و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی كه با یكدیگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در این منطقه برقرار شود.
غول نگاهی به نقشه كرد و گفت: ما رو گرفتی؟ این كشورها بیشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمی كنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه كاریش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله.
زن مقداری فكر كرد و سپس گفت: ببین...
من هرگز نتوانستم مرد ایده آل‌ام را ملاقات كنم.
مردی كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.
مردی كه بتونه غذا درست كنه و در كارهای خانه مشاركت داشته باشه.
مردی كه به من خیانت نكنه و معشوق خوبی باشه و همش روی كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه.
غول مقداری فكر كرد و بعد گفت: اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم!!!!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: غول چراغ جادو، نقشه لعنتی، چراغ روغنی قدیمی، مرد ایده آل،
[ یکشنبه 2 مرداد 1390 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ صیاد ]
یکی از رفقا که مدت زیادی نیست که به سمت استادی یکی از دانشگاههای تهران خودمون نائل اومده نقل میکرد که ... :

 سر یکی از کلاس هام توی دانشگاه ، یه دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت :

 استاد ! خسته نباشید !!!

 البته منم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میدادم و عین خیالم نبود !

یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم :

خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!!

همه کلاس  منفجر شدن  از خنده ،

 نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!!

 هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: خانوم زیپتو نکش، کارم تموم نشده، دانشگاههای تهران، زیپ کوله، استاد خسته نباشید، بلبل زبونی،
[ شنبه 1 مرداد 1390 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ صیاد ]
کشیش یک کلیسا بعد از یه مدت میبینه کسانی‌ که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون
معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند،

برای همین یه یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر کی‌ می‌خواد بیاد به خیانت به همسر
اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگه زمین خوردم.

ازاین موضوع سالها می‌گذره و کشیش پیر می‌شه و میمیره، کشیش بعدی که میاد
بعد از یه مدت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری
به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر ۱۰۰تا اعترافی که میگیرم
۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.

شهردار
هم که دوزاریش میفته که قضیه چی‌ بوده و هیچ کس جریان رو بهش
نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم یک کم نگاهش میکنه وبعد میگه، ‌
هه ‌هه ‌هه حالا هی‌ بخند ولی‌ همین زن خودت هفته‌ای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره!!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: کشیش دهن لق، کشیش یک کلیسا، خیانت به همسر، شهردار، خوردن زمین،
[ دوشنبه 20 تیر 1390 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ صیاد ]
تو یک حسینیه بزرگ تو محله ما وسط حسینیه یه پرده بزرگ کشیده بودند خانم ها یه طرف آقایون هم یک طرف دیگه ، مداح هم بالای منبر داشت مداحی می کرد
یه تعداد از خانم ها گوشه پرده وسط حسینیه رو بالا برده بودند و مراسم سینه زنی آقایون رو نگاه می کردند و اشک می ریختند، بعد از چند دقیقه آقایون شروع کردن به درآودن پیرهناشون ، خب رسم بود که برای نشون دادن ارادت بیشتر لخت سینه بزنند
اینجا بود که آقای مداح غیرتش اجازه نداد که خانم ها بازم به آقایون نگاه کنند و خواست از پشت میکرفون امر به معروف کنه ولی این بنده خدا یادش رفت کلمه پرده رو به کار ببره و این باعث شد که اون عقب مجلس منفجر بشه از خنده جمله ای که مداح گفت این بود البته فضا رو هم تجسم کنید همه دارند گریه می کنند و خود مداح هم این جمله رو با بغض می گه

مداح : خواهر های عزیز لطفا دیگه بکشند پائین آقایون لخت شدند!!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: آقایون لخت شدند، حسینیه بزرگ، پرده بزرگ، مداح هم بالای منبر، بکشند پائین، خواهر های عزیز، مداح،
[ پنجشنبه 16 تیر 1390 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ صیاد ]
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست مه بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه.

                                                      رابیندرانات تاگور



طبقه بندی: سخنان بزرگان، داستانك،
برچسب ها: گفت و گو با خدا، رابیندرانات تاگور، گفت و گو با خدا رابیندرانات تاگور، خدا پاسخ داد، بشر شما را سخت متعجب، تاگور،
[ دوشنبه 6 تیر 1390 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ صیاد ]
حکایت چوپان دروغگو به روایت زنده یاد
 
کمتر کسی است  ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.
حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: آی گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .

احمد شاملو که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد.
می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که :
گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.
گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوتر مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید.
مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟
گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.
گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان.
گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.
چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: آی گرگ! گرگ آمد صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.
گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند !
ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی!!! را صادر کرد.
گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید! گرگ آمد از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.
ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود...!
گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست...
از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این تاکتیک جنگی !!! گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها دروغگو جا زده و معرفی کرده‌اند.
خب البته این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟
اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید
حالا دیگر بهانه‌ای ندارید...




طبقه بندی: احمد شاملو، متن ادبی زیبا، داستانك،
برچسب ها: حکایت چوپان دروغگو، چوپان دروغگو، احمد شاملو، حکایت چوپان دروغگو به روایت احمد شاملو، گرگ پیر، گرگ پیر باران دیده، کتاب فارسی، عصر معصومیت ما، چوپان جوان، برای خودمان گرگی شده‌ایم،
[ یکشنبه 5 تیر 1390 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ صیاد ]
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید

اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست.



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: قانون باور، باشگاه بدنسازی، رکورد قبلی ورزشکار،
[ دوشنبه 30 خرداد 1390 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ صیاد ]

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند.
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جداشدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست ؟
 پدر که تا بحالدر عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمی دانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :
پسرم ، ، زود برو مادرت را بیار اینجا
!!!



طبقه بندی: طنز، داستانك،
برچسب ها: آسانسور، طنز، طنز آسانسور، پدر روستایی، دو دیوار براق نقره‌ای رنگ که بشکل کشویی از هم جداشدند، زنی بسیار چاق، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا، پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا،
[ دوشنبه 30 خرداد 1390 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ صیاد ]
خاطره ای از شهید آیت الله بهشتی...


گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم.

«شاه زنازاده است،خمینی آزاده است».

بهشتی در حال
ی كه آشفته شده ‌بود

گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: شاه زنازاده است، خمینی آزاده است، خاطره ای از شهید آیت الله بهشتی، مرگ بر شاه، آیت الله بهشتی، رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است، پلکان حرام، بام سعادت حلال،
[ شنبه 28 خرداد 1390 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ صیاد ]
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده :

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟!

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده ... یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل!

همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و … بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش...



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: نتیجه کار خودت، مرد ۸۰ ساله، در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش،
[ شنبه 28 خرداد 1390 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ صیاد ]
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش. راهبه سوار میشه و راه میفتن. چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه...
راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار ... ! کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه ... چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده... ! راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار !!! کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه...
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!
نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار، کشیش، راهبه، اطلاعات شغلی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی، کشیش به کلیسا بر می گرده، به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن، کشیش قرمز میشه، پدر روحانی، شیطون، کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه،
[ جمعه 27 خرداد 1390 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic