کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
روزی مبلغ جوانی هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند

 و با فهمیدن این که هیزم شکن در تمام عمر خود اسمی از عیسی نشنیده با خود می گوید:

 عجب فرصتی برای به دین آوردن این مرد!

 در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و

 حمل آن به گاری بود .

 مبلغ جوان یکریز صحبت می کرد عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد:

 خوب حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری ؟

 هیزم شکن پاسخ می دهد :

 نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و این که وی در همه

 مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت حرف زدید اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: خود شما هیچ کمکی به من نکردید، مبلغ جوانی هیزم شکنی، حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری، درباره عیسی مسیح، هیزم شکن در تمام عمر خود اسمی از عیسی نشنیده، فرصتی برای به دین آوردن،
[ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ صیاد ]
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور
مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را
بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد.
بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در
مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می
گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو
چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: دوچرخه، با دوچرخه به خط مرزی، دو کیسه بزرگ همراه خود، در کیسه ها چه داری، قاچاقچی،
[ دوشنبه 18 مهر 1390 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ صیاد ]

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ... یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند . فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد  می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟! پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد , پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!! قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند . فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند . پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟ فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!! محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...

سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :

آماده ............. هدف ......
در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ...
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...
آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: فهمیدی که چه احساسی داشتم، حمله ی ناپلئون به روسیه، قزاقان روسی، پوست فروش،
[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ صیاد ]

مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون
یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو
میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟
راننده میگه :
نه
 یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب
میشینه

 مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه. شما
؟
مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟

 یهو
خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟
 راننده تا
اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه.
بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن



طبقه بندی: داستانك، مطالب جالب،
برچسب ها: یک شیوه خلاقانه، مسافرکش بدون مسافر، آقا منو میشناسی، من عزرائیلم، اُسکول گیر آوردی، زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن، شما دارین با کی حرف میزنین،
[ شنبه 16 مهر 1390 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ صیاد ]
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ؟

حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . . . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و
...
رفت . . .

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود . .



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: دروغ و حقیقت، با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم، حقیقــت ساده لــوح، حقیقت عــــریان و زشت، دروغ در لبــــــاس حقیقت،
[ جمعه 15 مهر 1390 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ صیاد ]
داستان زیر در

ظاهر داستانی فکاهی و طنز به نظر میرسه ولی ارزش لحظه ای توقف و تامل کردن رو داره :


ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟

دوستش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟

ملا گفت: علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش !




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: علت زنده بودن، داستانی فکاهی و طنز، لحظه ای توقف و تامل کردن، خبر داری فلانی مرده، ملانصرالدین، چه رسد به علت مرگش، علت مرگش چه بود،
[ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 08:24 ب.ظ ] [ صیاد ]
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو می توانی مرا بزنی یا من تورا؟
پسر جواب داد:من می زنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
پسرم من می زنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما می زنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی
دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی...



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: پسرم من می زنم یا تو، سوال را تکرار کرد، شاید جوابی بهتر بشنود، دست بر شانه پسر، دست شما روی شانه من بود، عالم را حریف بودم، قوتم را با خود بردی، دست از شانه ام کشیدی،
[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ صیاد ]
نماز گذاری گفت:

حاج آقا!

من شنیده ام اگر انسان در نماز متوجه شود که کسی در حال دزدیدن کفش اوست
می تواند نماز را بشکند و برود کفشش را بگیرد

درست است حاج آقا؟!


شیخ گفت:

درست است آقا

نمازی که در آن حواست به کفشت است، اصلاً باید شکست



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: حواست به کفشت است، نماز گذاری گفت، انسان در نماز متوجه شود، در حال دزدیدن کفش اوست، می تواند نماز را بشکند، اصلاً باید شکست،
[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ صیاد ]
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین
او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله
انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق
خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی?!!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: چگونه مرا دیدی، شخصی در حال نماز خواندن، مجنون، خدای لیلی، عاشق لیلی هستم، بین من و خدایم فاصله انداختی،
[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ صیاد ]
خارجی‌ها


پدرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛
سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم
ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم
تازه دایی دختر عمه پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته
آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم
اما دیدیم...

بقیه در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، داستانك،
برچسب ها: خارجی‌ها، خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، ایران با خارج خیلی فرغ دارد، ضاتن آی کیون پایینی داریم، آرنولد که رعیس کالیفرنیا، آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند،
[ پنجشنبه 3 شهریور 1390 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ صیاد ]

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" شد و گفت: من می خواهم با یکی از خانم ها باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم گرداننده آنجا هم کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت: باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن پسر گفت: تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد .

ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را داد و می خواست بیرون برود که مسئول پرسید: چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟ پسرک با بی میلی جواب داد: امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری به او هم سرایت خواهد کرد بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش او را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه پدرم ترتیب او را می دهد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچی با هم می خوابن و پستچی هم مبتلا میشه. هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونُ کشت!!!




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: من هم لیزا را میخواهم، پسری دوازده ساله، لاک پشت مرد ه ای، خانه های فساد، با یکی از خانم ها باشم، بیماری مسری آمیزشی، پستچی پست فطرت،
[ سه شنبه 18 مرداد 1390 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ صیاد ]
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگیز است ، رفت آمد مادر   بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده می کرد.
طی تحقیقات صورت گرفته کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج می شود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور می شود تغییر ماهیت می دهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش می آید و با هم می روند صفا , پدر که سه شیفته کار می کند. مادر هم که می رود صفا بچه ها هم تنها در خانه می مانند .  کمترین خطری که تهدیدشان می کند گرگ پشت در است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش می شود و آنها بدون نظارت مادر می بینند ..... اینگونه می شود که بچه شنگول از آب درمی آید شنگول چرا شنگول است؟ مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود . شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد منگول هم که بینوا مونگول است و هپلی اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا ، خودش را جای جی اف حبه انگور جا زده بود و وارد خانه شد خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی می باشند .



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: تحلیل داستان بزبزقندی، داستان بزبز قندی، انحرافات اساسی، نرمال ترین شخصیت داستان، گرگ،
[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic