کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
خدمتکار از خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد ، تقاضا کرد حقوقش را افزایش بدهد. خانم خانه که خیلی از این موضوع ناراحت شده بود ، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند .خانم خانه پرسید: « ماریا ! چرا می خوای حقوقت افزایش پیدا کنه !؟ »
 ماریا جواب داد : « خوب ... می دونید خانم ... سه تا دلیل برای اینکه حقوق من باید افزایش پیدا کنه وجود داره ! اولین دلیل اینه که من بهتر از شما اتو می کنم »خانم خانه پرسید : « کی گفته که تو بهتر از من اتو می کنی !؟ »

 ماریا : « همسرتون این طور می گه ! »خانم خانه گفت : « اوه ! »

 ماریا ادامه داد : « دلیل دوم اینه که من بهتر از شما آشپزی می کنم »خانم خانه با اندکی ناراحتی گفت : « مزخرفه ! کی گفته آشپزی تو ب......هتر از منه !!؟؟ »

 ماریا پاسخ داد : « همسرتون این طور می گه !! » خانم خانه بازم گفت : « اوه ! »

 ماریا با قاطعیت ادامه داد : « دلیل سوم اینه که من برای س*ک*س توی رختخواب بهتر از شما هستم ! » خانم خانه این دفعه با عصبانیت زیاد فریاد کشید : « آهان !!! این رو هم حتماً همسرم گفته ... آره !!!؟؟؟ »

 ماریا به آرامی پاسخ داد : « نخیر خانم ! راننده ی شخصی تون این طوری می گه !!! »
خانم خانه فوری و جدی پاسخ داد : « آهان ... باشه



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: حقوقم را افزایش بدهید، راننده ی شخصی تون،
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ صیاد ]
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس , بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه
در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه
طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه …
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده :
وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: پیش بینی های یک بچه نابغه، بچه نابغه، پیش بینی، وکیل خانوادگی،
[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ صیاد ]
مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد تا کیک او را سفارش دهد.
فروشنده پرسید که چه پیغام تبریکی روی کیک بنویسد؟
مرد فکری کرد و گفت بنویسید: با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی :)
فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد. مرد گفت:خب، "با اینکه داری پیرتر میشوی" در بالا و "ولی هر روز بهتر میشوی" در پایین
مهمانی شروع شد، پاسی از شب گذشته بود که کیک ارسال شد.
در جعبه کیک که باز شد مهمانها شوکه شدند ،چون روی کیک نوشته شده بود : با اینکه داری پیرتر میشوی در بالا ، ولی هر روز بهتر میشوی در پایین !!!!

نتیجه: هیچ وقت سفارش کیک را تلفنی انجام ندهید




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: سفارش کیک، تولد همسر، داری پیرتر میشوی، سفارش کیک را تلفنی، هر روز بهتر میشوی،
[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 04:21 ب.ظ ] [ صیاد ]

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس

می اندازید.من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد :

تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،ولی تو نمی توانی

به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: پاسخ دکتر حسابی، دکتر حسابی، موشک هواکنی، در روستایمان معلم شوم،
[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ صیاد ]
گرگه در خونه بزبز قندی رو میزنه ؟
شنگول میگه : کیه؟
گرگه میگه : منم آقا گــرگـــه .. !!
شنگول و منگول و حبه انگور تحت تاثیر صداقتش قرار میگیرن و درو باز میکنن



طبقه بندی: طنز، داستانك،
[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ صیاد ]
یکی از سناتورهای امریکا(البته میتونین هر کشور دیگرو جایگزین کنین!!!)، درست هنگامی که از در سنا خارج شد با اتوموبیل خود تصادف کرد و به کما رفت . روح او در عالم غیببه دروازه های بهشت رسید و سن پیتر ( از قدیسین مسیحیت ) از او استقبال کرد . او گفت : خیلی خوشحال شدم . این خیلی جالب است . چون ما به ندرت سیاستمداران و مقامات بلند پایه را در دروازه های بهشت ملاقات می کنیم . اما در نامه اعمال شما چیز دیگری ثبت شده ؛ شما باید یک روز در جهنم و روز دیگر در بهشت باشید و سپس از بین آن دو هر کدام را که دوست داشتید انتخاب کنید . سناتور گفت : لازم نیست ، من همین الان تصمیمم را گرفتم . به بهشت می روم . سن پیتر گفت : به هر حال دستور است و باید اجرا شود و من مامورم و معذور . بعد دونفری با آسانسور پایین رفتند تا اینکه به جهنم رسیدند . درب جهنم باز شد و سناتور با منظره جالبی رو به رو شد . زمین چمن بسیار سر سبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار مجلل... در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سویش آمدند . آنها دور هم خاطرات قبل را مرور می کدند و لذت می بردند . در هنگام غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مفصلی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های.... خوردند . انقدر به سناتور خوش گذشت که واقعا نفهمید که یک روز او چگون سپری شده . راس 24 ساعت سن پیتر به دنبال او آمد تا او را تا بهشت همراهی کند . سناتور که مدام فکر روز قبل بود و خوشی های آن را برای خود مرور می کرد در بهشت مکانی آرام و با صفا و افراد خوش خلق و خون گرمی را دید . روز دوم اگرچه خوش گذشت ولی به شور و هیجان روز اول نبود . سن پیتر در پایان روز به سراغ او آمد و به او گفت : تصمیمت را گرفتی ؟ سناتور گفت : خوب واقعیت این است که من در این مورد خیلی فکر کردم و جهنم رو انتخاب می کنم . او فورا به جهنم فرستاده شد . در آنجا این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید ، پر از آتش و سختی های فراوان . همه عبوس و خشک در لباس های کثیف و مندرس در گوشه ای نشسته بودند . سناتور با تعجب از شیطان پرسید : انگار من آن روز اینجا منظره دیگری را دیدم ؟ زمین گلف ؟ آن سر سبزی ها و شام و نوشیدنی های خوشمزه و .... شیطان با خنده جواب داد :  آن روز ، روز تبلیغات بود.... امروز دیگر تو انتخاب کرده ای ... بله دوستان آن سناتور در کما از دنیا رفت و وارد جهنمی شد که خود او آن را با اعمالش انتخاب کرده بود . واقعا دنیا محل تبلیغات است . تبلیغات خدایی ، تبلیغات شیطانی .  اگر ظاهر قضیه رو ببینیم گول می خوریم و انتخاب درستی انجام نمی دهیم . واقعا خدا همین نزدیکی هاست...





طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: جهنم یا بهشت، تبلیغات و عمل، سناتورهای امریکا،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ صیاد ]

پیره مردی تنها در مینه سوتا زندگی می كرد؛ او میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این كار خیلی سخت بود، تنها پسرش كه می توانست به او كمك كند در زندان بود، پیر مرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

پسرم عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بكارم، من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان كاشت محصول را دوست داشت... من برای كار مزرعه خیلی پیر شده ام، اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت كرد:

پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.

چهار صبح فردا دوازده نفر از ماموران اف بی آی و افسران پلیس محلی تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینكه اسلحه ای پیدا كنند؛ پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه كند؟

پسرش پاسخ داد:

پدر برو و سیب زمینی هایت را بكار؛ این بهترین كاری بود كه از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.





طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: كمك جالب پسر به پدر پیرش،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 11:36 ق.ظ ] [ صیاد ]

برتراند راسل در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردین داشت. خبرنگار از او پرسید: جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟

برتراند راسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد،

و من می گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟

 

خانم خبرنگار: البته که عادل است.
برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.
خانم خبرنگار: چرا؟!

برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم! اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ــ ولو قانع کننده نیستند ــ برای من هم قانع کننده می شدند




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: برتراند راسل و خدا، خانم خبرنگار، برتراند راسل،
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ صیاد ]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا
برخاست
و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: بین شما کسی هست که مسلمان باشد،
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ صیاد ]
یه روز یه جوونی سرش رو می چسبونه به شیشه آرایشگاه و از آرایشگر می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟

آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 2 ساعت دیگه و جوون می ره.

چند روز بعد دوباره جوونه می آد و سرش رو می چسبونه به شیشه می گه و می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟

دوباره آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 3 ساعت دیگه و جوون بازم می ره.

دفعه بعد که جوونه میاد و این سوال رو می پرسه ، آرایشگره از یکی از دوستانش به نام Bill می خواد که بره دنبال طرف ببینه این آدم کجا می ره؟ ماجرا چیه که هر دفعه می پرسه کی نوبتش می شه اما می ره و دیگه نمی آد ؟!

Bill می ره و بعد از مدتی در حالی که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر می گرده. آرایشگر ازش می پرسه : خوب چی شد؟ کجا رفت؟

Bill جواب می ده: رفت خونه تو !!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: آرایشگاه، رفت خونه تو،
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ صیاد ]
مرده یک ربات دروغ سنج می خره. این ربات به کسی که دروغ بگه سیلی می زنه
پدر: پسر، امروز صبح کجا بودی؟
پسر: مدرسه
ربات یک سیلی به پسره می زنه
پسر: درسته ، دروغ گفتم، من رفته بودم سینما
... پدر: داستان فیلم چی بود؟
پسر: داستان اسباب بازی
ربات یک سیلی به پسره می زنه
پسر: درسته ، فیلم سکسی بود
پدر: چی!!!؟ من وقتی در سن و سال تو بودم حتی نمی دونستم سکس یعنی چی
ربات یک سیلی به پدر می زنه
مادر: فراموشش کن عزیزم، به هر حال اون پسرته
ربات یک سیلی به مامانه میزنه!!!



طبقه بندی: داستانك،
[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ صیاد ]
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.


قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.


تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی

"عبید زاکانی"



طبقه بندی: طنز، داستانك،
برچسب ها: کــــلــنگــت را بـــردار، قلمی از قلمدان قاضی افتاد، کلنگ خود را بردارید، خانه مرا با آن ویران کردی،
[ شنبه 23 مهر 1390 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic