کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بابام هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم...یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش...
رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر تو این سن و سال منه پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم....
تا یه مدت هر کس منو تو محل می دید نصیحتم می کرد



طبقه بندی: طنز، داستانك،
برچسب ها: بابام هشتاد سالشه، عجب روزگاری شده، نصیحت، نونوایی محل،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ صیاد ]
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :
مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :
دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار
دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟
بقال با تعجب پرسید ؟
چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت : آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !!!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: دختر کوچولوی باهوش، دختر کوچولو.مشت شما از مشت من بزرگتره، حرف مامانت گوش میدی، یه مشت شکلات،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]

در تاکسی نشسته بودم. به مقصد که نزدیک شدم کیف پولم را در دست گرفتم. به محض این که آن را گشودم سنگینی نگاه سرنشینان ردیف پشتی و برق نگاه راننده را بر آنچه در دست داشتم حس کردم. غرور و بی نیازی سراسر وجودم را فراگرفته بود، با خونسردی به کارم ادامه دادم. می دانستم منظری که پیش چشمان شان گشودم آتش حسد و حسرت ایشان را بر می افروزد و نگاه نیازمندشان با افسوس و آه، به دستهای من خیره می ماند، اما چه می توانستم بکنم. به هر حال آزمندی ایشان به آنچه من داشتم اجتناب ناپذیر بود... چیزی که اینروزها همه به دنبال آن هستند.

بله. من کیفی مملو از "اسکناس های صد و دویست تومانی" در دست داشتم و آنها همچنان در حسرت "پول خرد" می سوختند ...




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: حسرت، پول خرد، در تاکسی نشسته بودم، تاکسی، کیف پولم، سرنشینان ردیف پشتی، سنگینی نگاه سرنشینان،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ صیاد ]

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...

مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: جمله ى ساده، مرا بغل کن، زنی روستائی، حرف دلنشین، سوار موتورسیکلت، سرم درد نمی کند،
[ شنبه 9 اردیبهشت 1391 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ صیاد ]
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ 

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمدم پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.




طبقه بندی: داستانك،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ صیاد ]
آلفرد نـــوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
«آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر گ آور ترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامه اش را آورد. جمله های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبــل، جایزه های فیزیک و شیمی نوبل و ... می شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمــــیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: تصمیم درست، آلفرد نـــوبل، آگهی وفات، مخترع دینامیت، نوبل مخترع دینامیت، نوبل معروف، دلال مرگ، مر گ آور ترین سلاح بشری، مخترع مر گ آور ترین سلاح، جایزه ای برای صلح و پیشرفت، پیشرفت های صلح آمیز، مبدع جایزه صلح نوبــل، جایزه صلح نوبــل، فیزیک و شیمی نوبل،
[ سه شنبه 29 فروردین 1391 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ صیاد ]
شخصی را به جرم کشتن پدر ومادرش به محکمه آوردند. قاضی پرسید:
 آقا شما اقرار می کنید که پدر ومادر خود را کشته اید؟

قاتل گفت: بله

قاضی گفت:  آخرین دفاع شما چیست؟

گفت: از جناب قاضی تمنا می کنم که به یک شخص یتیم رحم کنید!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: به یک شخص یتیم رحم کنید، شخص یتیم، پدر ومادر، آخرین دفاع، قاتل،
[ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ صیاد ]
روزی دختری شاکی نزد قاضی رفت...

دختر :


قاضی پسری که دوستم بود بمن تجاوز کرده من از او شاکی هستم !


به دستور قاضی نخ سوزن آوردند ...


سوزن را دست دختره داد و نخو دست خودش نگه داشت و خیلی راحت سوزنو نخ کرد ...



بعد این بار نخ رو دست دختر داد و سوزن رو دست خودش نگه داشت...


قاضی :


دختر سوزنو نخ کن !


دختر تا میخواد نخو از سوزن رد کنه قاضی دستشو تکون میده !


بعد به دختره میگه چرا سوزنو نخ نمی کنی !!!


دختر میگه : تو نمیذاری


قاضی درجواب میگه :


تو هم نمیذاشتی ... !!!




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: دختری شاکی، دختر شاکی، قاضی، تو هم نمیذاشتی، بمن تجاوز کرده، از او شاکی هستم،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ صیاد ]
از بابا پرسیدم بچه چه جوری میاد توی شکم مامانش ؟
بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بیا بریم توی حیاط. به حیاط رفتیم.
بابا یکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت
- این بته اول یک تخم کوچیک بوده. بعد این تخم رو تو زمین کاشتیم.
بعد بهش آب دادیم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده این بته بزرگ که می بینی.
منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی
... - با دست کاشتی یا با بیلچه ؟
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت
- با یک جور بیلچه مخصوص
- پای من آب هم دادی ؟
-آره٬ آب هم دادم
- با آب پاش دادی یا با شلنگ ؟
بابا نگاه تندی به من کرد.
چرا عصبانی شده بود ؟ ولی من باید بدونم
- با شلنگ پسرم
- بابا ٬ خودتون آب دادین یا مش رضا باغبون؟

بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت
- برو گمشو پدر سوخته



طبقه بندی: داستانك، طنز،
برچسب ها: بچه ی کنجکاو، بچه چه جوری میاد، گمشو پدر سوخته،
[ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ صیاد ]
روسپی بینوایی را سنگسار می کردند،
 عیسی مسیح رسید و گفت:
 "نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد!"
 خلق، سرافکنده دور شدند...!



طبقه بندی: زن، داستانك،
برچسب ها: خود شرمسار گناهی نباشد،
[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ صیاد ]
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: هیچ کس کامل نیست،
[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ صیاد ]
قاضی: اسم؟
برتولت برشت: شما خودتون می دونین!
قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین! دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟!
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟
برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بله!
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن!!

[خنده حضار در دادگاه]

قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام!
قاضی: کسی را دیده‌اید که با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من!! او با یک مرد ازدواج کرده است!
[خنده حضار در دادگاه]



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: برتولت برشت، خنده حضار در دادگاه، کسی را دیده‌اید که با یک مرد ازدواج کند، با یک زن،
[ جمعه 7 بهمن 1390 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic