کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان


حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند و هر یک می گفت:
 این زمین از آن من است. نزد حضرت عیسی علیه السلام رفتند.
حضرت عیسی علیه السلام گفت: اما زمین چیز دیگری می گوید!
گفتند : چه می گوید ؟
گفت: می گوید هر دو از آن منند !



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: حضرت عیسی، حضرت عیسی علیه السلام، هر دو از آن منند،
[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ صیاد ]
خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود.
او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند
نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.

یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟

خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.

یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟

خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود

 اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی میکرده، محسوب نمی شود.

بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.

خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.

خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید: آیا واقعا

اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده ؟

پسربچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگترین مرد موسی بود. اما معامله شوخی بردار نیست!



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: معامله شوخی بردار نیست، نام بزرگترین مرد،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 12:23 ب.ظ ] [ صیاد ]
قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.
آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.
قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم
آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم
آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسه؟
من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم
آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.
گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!

کتاب کی بود رفت زیر میز؟(منوچهر احترامی)



طبقه بندی: کتاب، داستانك،
برچسب ها: کی بود رفت زیر میز، منوچهر احترامی، کی از قورباغه نمیترسه،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ صیاد ]
روزی ملا دست بچه ای را گرفته وارد سلمانی شدوبه سلمانی گفت:
چون من تعجیل دارم اول سرمرا بتراش وبعد موهای بچه را بزن.
سلمانی هم تقاضای اورا انجام داد.
ملا بعد از اصلاح عمامه را برداشت ورفت وگفت:
تاچند دقیقه دیگر برمی گردم!
سلمانی سرطفل را هم اصلاح کرد وخبری از آمدن ملا نشد!
سلمانی رو به طفل نمود وگفت:پدرت نیامد!
بچه گفت:اوپدرم نبود.
سلمان گفت:پس که بود؟
بچه پاسخ داد:او مردی بود که در سر کوچه به من گفت بیا برویم دونفری مجانی سرمان را اصلاح کنیم.

از داستان های ملانصرالدین



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: از داستان های ملانصرالدین،
[ پنجشنبه 4 آبان 1391 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ صیاد ]
پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".

"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.

پیرزن بغضش گرفته بود.

پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد..



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: پخت آخر،
[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ صیاد ]
یکی از سربازان ناپلئون ، مرتکب جنایتی شده بود، و به مرگ محکوم شد.
روز اعدام ، مادر سرباز التماس کرد که زندگی پسرش را به او ببخشند.
ناپلئون گفت: خانم عمل پسر شما، سزاوارِ بخشش نیست.
مادر گفت: می دانم، اگر سزاوارِ ترحم بود که دیگر به بخشش، احتیاج نداشت.
« بخشش یعنی اینکه آدم بتواند فراتر از" انتقام " یا "عدالت" برود!.»
وقتی ناپلئون این جملات را شنید، دستور داد حکم اعدام را به تبعید، تبدیل کنند.



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: حکم اعدام،
[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ صیاد ]
آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن
از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:
شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول
بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!
ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: کرامت، شیخ ابوالحسن خرقانی،
[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم. مثل آقا تقی. آقاتقی یك ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد تا آبی كه در شیرها می‌ریزد و ماست می‌بندد حلال باشد. آقا تقی می‌گوید: آدم باید یك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد.
دایی من كارمند یك شركت است. او می‌گوید: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمی‌گیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد. دایی‌ام می‌گوید: من ارباب رجوع را مجبور می‌كنم قسم بخورد كه راضی است و بعد رشوه می‌گیرم!
عموی من یك غذاخوری دارد. عمو همیشه حواسش است كه غذای خوبی به مردم بدهد. او می‌گوید: در غذاخوری ما از گوشت حیوانات پیر استفاده نمی‌شود و هر چه ذبح می‌كنیم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در می‌آید. او حتماً چك می‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی‌كند. عمویم می‌گوید: ارزش یك لقمه نان حلال از همه‌ی پول‌های دنیا بیشتر است!! آدم باید حلال و حروم نكند.
عمو می‌گوید: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمی‌كند. پول حرام بی‌بركت است.
من فكر می‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هیچ‌وقت بركت ندارد و همیشه وسط برج كم می‌آورد. تازه یارانه‌ها را خرج می‌كند و پول آب و برق و گاز را نداریم كه بدهیم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بودیم. دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم: اگر دنبال یك لقمه نان حلال بودی، پول ما بركت می‌كرد و همیشه پول داشتیم؛ اما جرأت نكردم.
ای كاش پدر من هم آدم حلال خوری بود!!!

    



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: یك لقمه نان حلال،
[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ صیاد ]
روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاكم می برند تا مجازات را تعیین کند .

حاكم برایش حکم مرگ صادر می کند ...

اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید :

اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن ونوشتن یاد دهی ، از مجازاتت درمی گذرم !!!


ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .


عده ای به ملا می گویند :


مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟


ملانصرالدین می فرماید :


انشاءالله در این سه سال یا حاكم می میرد یا خــَرَم ... خـُدا بزرگست !!!



طبقه بندی: طنز، داستانك،
برچسب ها: ملانصرالدین،
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از
زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:

باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!



طبقه بندی: داستانك، طنز،
برچسب ها: دو خلبان نابینا،
[ سه شنبه 21 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.

در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.

گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یك غلطی كردیم

غلط زیادی كه جریمه ندارد.


كتاب كوچه

احمد شاملو



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: كتاب كوچه، احمد شاملو،
[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ صیاد ]
یه آقایی توی اتوبان با سرعت 180 کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین !
راننده میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشی من نیست
*من صاحب ماشینا کشتم جنازاشم انداختم تو صندوق عقب. چاقوشم صندلی عقب گذاشتم. حالا هم داشتم میرفتم از مرز فرار کنم که شما منو گرفتین
*مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میدهد و در خواست کمک فوری می کنه فرمانده اش هم به او می گه که کاری نکند تا او خودشو برسونه
*فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می رسوند و به راننده می گوید
*اقا گواهینامه؟
*یارو گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می دهد.
*فرمانده می گه اقا کارت ماشین؟
*راننده کارت ماشین که به نام خودش بوده در میاره و می دهد به فرمانده
*فرمانده که روی صندوق عقب چاقویی پیدا نکرده عصبانی دستور میدهد تا راننده در صندوق عقب را باز کند.
*راننده در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست
*فرمانده که حسابی گیج شده بود به راننده میگه "پس این مامور ما چی میگه؟
*رانندهه می گه:چه میدونم والا جناب سرهنگ.لابد الانم می خواد بگه من 180 تا سرعت می رفتم!!!



طبقه بندی: داستانك، طنز،
برچسب ها: این مامور ما چی میگه؟،
[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic