کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

 

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
 دخترک جواب داد: آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه
 و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: دلش میشکنه،
[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ صیاد ]


خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست

 سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد.

 در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.


خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...


علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.


خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان

برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟


این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!



طبقه بندی: داستانك، طنز،
برچسب ها: طنز واقعی، باربارا والترز،
[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ صیاد ]
آبجی کوچیکه: زود یه آرزو کن،زود

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد

آبجی کوچیکه:چپ یاراست؟

آبجی بزرگه:ممم راست

آبجی کوچیکه:درسته،آرزوت برآورده میشه،هورا

... ... بعددستشو درازکرد و از زیرچشم چپ مژه

روبرداشت!

آبجی بزرگه: اینکه چشم چپ بود

آبجی کوچیکه چپ و راستُ مرور کردو گفت:خوب

اشکال نداره

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی

برداشت

دیدی؟آرزوت میخواد برآورده شه،حالا چی آرزو کردی؟

آبجی بزرگه:آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدن زیرخنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: آرزو کن، آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه، پرستار بخش شیمی درمانی،
[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 04:54 ب.ظ ] [ صیاد ]
تو مترو زن جوون و خوشگلی داشت لباس زیر می فروخت یکی از خانم های مسافر با بی احترامی اون و هل داد و بلند داد زد که :

زنیکه حالا تو این جا تنگی اومدی تو گوش ما داد می زنی لباس زیر 2 تومن ...

زنِ جوون جواب نداد ...........
اما مسافر ول کن نبود....!
یهو انگار که بغضش بترکه و از این حرفا خسته شده باشه
 گفت:"چیه؟دارم نونمو از راهِ حلال در میارم , خوبه برم تو خیابون و شوهر تو و بقیه رو از راه به در کنم تا خرجم درآد...

یه سکوتِ سنگین تو مترو ...بعد زن پیاده شد




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: سکوتِ سنگین، نونمو از راهِ حلال در میارم،
[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ صیاد ]
سال ها پیش وقتی كه تازه آغاز به بیابان گردی كرده بودم در مسیر یك روستایی،
 در كوه پایه ی كوهی با جمعیت زیادی رو به رو شدم كه در جلوی خانه ای صف كشیده بودند.
كنجكاو به طرف آنجا رفتم و از چند نفری كه در انتهای صف ایستاده بودند جریان را جویا شدم
آنها در حالی كه غرق در صحبت و دود سیگارهایشان بودند
رو به من كردند و یكی از آنها گفت: برای ملاقــــــــات با " منجی " منتظر ایستاده ایم،
به تازگی عده ای به روستای ما آمده اند و در این خانه ساكن هســـــــتند
كــــه مــیگویند " منجی " دنیا نیز با آنهاست. ما منتظریم تا فرصتی پیش بیاید و " او " را ببینیم.
نزدیك به یك ساعت گذشت و نوبت من شد تا به درون خانه بروم. وارد خانه شدم؛
خانه ی كوچكی بود و پیرزنی تنها در اتاق نشسته بود!!!
با كنجكاوی نگاهش میكردم كه با دستش به طرفی اشاره كرد كه پارچه ای آویزان بود و گفــت: " منجی " پشت آن پارچه است.
با تعجب پیرزن را باری دیگر نگاه كردم و با تردید به طرف پارچه رفتم. پارچه را كنار زدم و به سمت دیگرش رفتم!!!
خیره به آنچه چشمانم میدیدند به فكر فرو رفتم
پشت پارچه یك آینه ی بزرگ بود كه تصویر خودم را می دیدم.
و در زیر آن نوشته شده بود :
میتوانی باور كنی، می توانی باور نكنی

تو خود منجی خود هستی

 




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: تو خود منجی خود هستی، می توانی باور نكنی،
[ چهارشنبه 6 دی 1391 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ صیاد ]


مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده

هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟


می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم
"

 

 

 




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: در زمان حیات، ثروتمندی به کشیشی می گوید، یک گاو و یک خوک،
[ سه شنبه 5 دی 1391 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ صیاد ]
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود ,از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.

راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.

به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌.....

زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.

آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.

در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد،
[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ صیاد ]


مهر بود . زنگ انشا و موضوعی تکراری... تابستان چگونه گذشت؟

 و ما به هر آنچه در تابستان بر ما نگذشته بود فعل گذشت می دادیم و می خواندیم.

نوبت من بود و دروغنامه ام تمام نشده که حسن از در وارد شد.

معلم چشم غره ای به او کرد و با صدایی نسبتا بلند گفت: 3 هفته گذشته، احمق تا حالا کجا بودی؟


حسن سرش را پایین انداخت و معلم پرسید: حالا انشا که نوشتی؟


حسن آهسته گفت : بله آقا


و با اشاره ی سر معلم رفت و گوشه ای ن
شست. انشای من که تمام شد با تکه کاغذی پای تخته آمد
...


به نام خدا... این تابستان پدرم بیمار شد، پول نداشت، مرد...



طبقه بندی: متن ادبی زیبا، داستانك،
برچسب ها: موضوعی تکراری، این تابستان پدرم بیمار شد، تابستان چگونه گذشت، زنگ انشا و موضوعی تکراری، فعل گذشت،
[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 05:45 ب.ظ ] [ صیاد ]
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
 
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: طلب بخشش،
[ یکشنبه 19 آذر 1391 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ صیاد ]


آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د .

 شیادی چون شنیده بود بهلول
دیوانه است جلو آمد و گفت :

اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم .

بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :.....


اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!

شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :

تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ،

من نمی فهمم که سکه های تو از مس است .

 آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: بهلول و سکه ی طلا،
[ جمعه 17 آذر 1391 ] [ 02:01 ب.ظ ] [ صیاد ]

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه
.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد:به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنم.


بهش گفتم :نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی،
میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی،درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.
اونوقت من به تو50 دلارمیدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون
 تا برای غذا و خونه جدید خرج کنن

مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:

چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ت تا این کارها روانجام بدن و همون پول روبه خودشون بدی؟


با لبخند بهش نگاهی کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: دنیای سیاست، به دنیای سیاست خوش اومدی، اگه رئیس جمهور بشی،
[ چهارشنبه 1 آذر 1391 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ صیاد ]

ابومحمد بن یحیی که شغل معلمی داشت می گوید:
روزی به علت بیماری و اضطرار نشسته نماز می خواندم،
اتفاقاً از شاگردم خطایی سر زد.
برخاستم تا او را تنبیه کنم.
شاگرد گفت: یاشیخ! برای گناه و تنبیه طفلی چون من، به پا خاستی ، ولی عبادت و اطاعت خدای بزرگ را نشسته انجام می دهی؟!
شرمنده و خجالت زده شدم و با تمام کوچکی اش، درسی بزرگ از او فرا گرفت



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: درسی بزرگ، ابومحمد بن یحیی،
[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic