تبلیغات
کویر

کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان


می گویند : روزی سگی داشت در چمن علف می خورد .


سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )


ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "


سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت : - : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "


اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت : - " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟

 اگر پاره استخوانی جلوت  انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!


" زمستان بی بهار - ابراهیم یونسی "



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: زمستان بی بهار، سگی داشت در چمن علف می خورد، سگ خودت باش،
[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ صیاد ]

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود
و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد .
سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند .
و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت .
قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت

و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر

عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است .

زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام .

پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ،
 مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد
و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ،
 من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ،
با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: شرط بندی، مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا،
[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ صیاد ]



فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: «بشکن و بخور و برای من دعا کن.»


بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.


آن مرد گفت: «گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»


بهلول گفت ...


«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»




طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: صدای شکستن گردوها، اگر در راه خدا داده‌ای، بشکن و بخور و برای من دعا کن، بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد،
[ دوشنبه 22 مهر 1392 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ صیاد ]


ظهر یکی از روزهای رمضان بود،

حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد

و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.

جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند، ناهار که چه، ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران

 و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان.

یکی از جزامی‌ها بلند میشه به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»

حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»

می‌گویند: «نه، بفرما.»

حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند. یکی از جزامی‌ها می‌پرسد: «تو چطور که از ما نمی ترسی، دوستان تو حتی چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»

حلاج می‌گوید: «خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»

می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»
می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»
حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد، درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند.

چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود.

موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید: «خدایا روزه من را قبول کن.»

یکی از دوستاش می‌گوید: «ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»

حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست، روزه‌ی من برای خداست. او می‌داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و

هوس نخوردم. دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا؟



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: حسین بن منصور حلاج، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا، حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند،
[ جمعه 19 مهر 1392 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ صیاد ]
زوجی برای تعطیلات به یك منطقه ماهیگیری در پارك ملی رفته بودند.

 شوهر به ماهیگیری در صبح خیلی زود علاقه داشت و زن هم ترجیح میداد مطالع كند


یك روز صبح شوهر بعد از ساعتها تلاش برای ماهیگیری بازگشت و تصمیم گرفت چرت كوتاهی بزند.

زن هم تصمیم گرفت با قایق دوری بزند.

او كه با دریاچه آشنایی نداشت پارو زد و در جایی لنگر انداخت و شروع به مطالعه كتابش كرد

در همین ضمن یكی از نگهبانان پارك به قایق او نزدیك شد و پهلوی قایق او توقف كرد و گفت :‌صبح بخیر خانم .

شما مشغول چه كاری هستید؟


خانم در حالیكه با خود فكر میكرد "مگه این یارو كوره " جواب داد : كتابمو  میخونم


نگهبان به او گفت :‌شما در منطقه "ماهیگیری ممنوع" هستید


زن گفت : اما جناب سركار، من ماهیگیری نمیكنم . نمیتونید این موضوع رو ببینید


         نگهبان گفت : اما شما تمام وسایل لازم رو با خود دارید خانم . من باید شما رو جریمه كنم

زن خشمگین با عصبانیت گفت : اما اگر شما این كار رو بكنید من هم از شما بخاطر تجاوز شكایت میكنم


نگهبان با اعتراض گفت : وووووو من حتی به شما دست هم نزدم


زن گفت : بله درسته ....... ولی شما هم تمام وسایل لازم رو دارید
!!!!



طبقه بندی: داستانك، *ارسالی دوستان *،
برچسب ها: شما هم تمام وسایل لازم رو دارید، منطقه ماهیگیری در پارك ملی، ماهیگیری ممنوع،
[ یکشنبه 10 شهریور 1392 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ صیاد ]


یكی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را كه مربوط به سالها پیش بود نقل می كرد:

چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه یك كار گروهی برای دانشجویان تعیین شد
كه در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد...
دقیقا یادمه از دختر آمریكایی كه درست توی نیمكت بغلیم مینشست و اسمش كاترینا بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟
.
.
.

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
كاترینا گفت آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه !
گفتم نمیدونم كیو میگی؟!
گفت همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش میكنه!
گفتم نمیدونم منظورت كیه؟!
گفت همون پسری كه كیف وكفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش كی بود!؟!
اونجا بود كه كاترینا تن صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر میشینه...
این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر: آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی كنه...
چقدر خوبه مثبت دیدن...
یك لحظه خودمو جای كاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟!
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!!
وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم...



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: نگاه، خاطره جالب، فیلیپ رو میشناسی،
[ سه شنبه 18 تیر 1392 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ صیاد ]


زنه میره نجاری میگه: آقا یه کمد بساز برام . یارو یه کمد میسازه.

زنه دو روز بعد میاد میگه: اتوبوس که رد میشه کمده میلرزه!

نجاره میگه چرا مزخرف میگی اتوبوس چه صیغه ایه؟؟؟

خلاصه میاد پیچ میچاشو محکمتر میکنه و میره

دوباره فرداش زنه میاد میگه:اتوبوس رد میشه کمد میلرزه ...

اینم میگه :

بابا برای یه کمد پدر مارو در آوردی. اصن من میرم تو کمد میشینم اتوبوس رد شه ببینیم چیه.

میشینه تو کمد یه دفه شوهر زنه میاد خونه در کمدو باز میکنه ، میگه:

تو اینجا چی کار میکنی؟

نجاره میگه :

اگه بهت بگم منتظر اتوبوسم باورت میشه؟؟؟



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: در انتــظار اتــوبــوس، اگه بهت بگم منتظر اتوبوسم باورت میشه،
[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ صیاد ]

داشت دفترمشقش را جمع می کرد ...

چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.

تیترش "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش ...

عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.


بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو، سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلندنکرد و با صدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد.

باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند.

بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.

اشک توی چشمهایش حلقه زد.

از پشت پنجره آمد کنار، یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: بینهایت صفر، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو،
[ پنجشنبه 16 خرداد 1392 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ صیاد ]


تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میارن،

حداکثر زمانی رو که تونستن دوام بیارن 17 دقیقه بود.

 سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن،

اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادن.

بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن.

حدس بزنید چقدر دوام آوردن؟
26 ساعت !!!!!!!!!!!!
پس از بررسی به این نتیجه رسیدن که علت زنده بودن موش ها این بوده که

 اونها امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستن این همه دوام بیارن.

امید، قوه محرک زندگی است. ساموئل اسمایلزو






طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: امید قوه محرک زندگی، ساموئل اسمایلزو، امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده،
[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ صیاد ]


مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .


زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.


مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.


روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.


او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:


دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.


مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:


ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .





طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: یک کیلو شکر از شما خریدیم،
[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ صیاد ]



باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد :



“بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید ".


بعد از مدتی مجددن از بلند گو اعلام شد :


بازدیدکننده گرامی از شما خواهش کردیم که از تغذیه حیوانات خودداری فرمایید "


این هشدارها با لحن های مختلف چندین بار تکرار شد ، آخرین هشدار بلندگو این بود :


حیوانات عزیز خواهشمندیم از آدمها غذا نگیرید"


دیگر هشداری در این زمینه شنیده نشد .!!!



طبقه بندی: طنز، داستانك،
[ سه شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ صیاد ]

 

در زمان بودا، زنی از مرگ تنها فرزندش رنج می‌برد.
او که نمی‌توانست مرگ فرزندش را بپذیرد، به این سو و آن سو می‌دوید و به‌دنبال دارویی می‌گشت تا زندگی را به او بازگرداند و بودا گفت چنین دارویی نزد اوست.
نزد بودا رفت، با او بیعت کرد و پرسید:آیا شما می‌توانید دارویی بسازید که فرزندم را دوباره زنده کند؟
بودا گفت:من این دارو را می‌شناسم، اما برای اینکه آن‌را بسازم به موادی احتیاج دارم.»زن که آرام گرفته بود پرسید: «به چه موادی نیاز دارید؟
بودا گفت: برایم یک مشت دانه‌ی خردل بیاور.
زن قول داد که برای بودا یک مشت دانه‌ی خردل بیاورد، اما هنگام ترک محضرش، بودا اضافه کرد:من دانه‌ی خردلی می‌خواهم که از خانواده‌ای تهیه شده باشد که در آن، هیچ همسر، پدر و مادر یا خدمتکاری نمُرده باشد.
زن قبول کرد و از این خانه به آن خانه در جستجوی دانه‌ی خردل راه افتاد. تمام خانواده‌ها مایل به کمک به او بودند، اما وقتی سؤال می‌کرد که آیا در این خانواده کسی مرده است یا خیر، نتوانست خانه‌ای بیابد که مرگ به آن راه نیافته باشد
دریک خانه دختر در خانه‌ی دیگر خدمتکار، در دیگری شوهر یا پدر و مادر مرده بودند. زن نمی‌توانست خانه‌ای را پیدا کند که مصیبت مرگ به آن راه نیافته باشد. وقتی دید در اندوه خود تنها نیست، از پیکر بی‌جان فرزند دل کِند و نزد بودا بازگشت. بودا با همدردی بسیار گفت: فکر می‌کردی تنها تو پسرت را از دست داده‌ای. قانون مرگ برای هیچ موجود زنده‌ای، جاودانگی قائل نیست



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: قانون مرگ،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید