تبلیغات
کویر

کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
حقیقت اینـــه کــــه:
هــــرچی مهـــربونتر باشی؛
بیشتـــر بهت ظلم میکـــنن...

هــــرچی صـــادق تـــر باشی؛
بیشتـــر بهت دروغ میگــــن...

هـــرچی خـــودتو خاکی تـــر نشون بـــدی؛
واست کمتـــر ارزش قائلنـــد...

هـــرچی قلبتـــو آسونتـــر در اختیار بـــذاری؛
راحت تـــر لـــهش میکـــنن...

و اگــــر بدونند کـــه منتظـــری و بهشـــون احتیاج داری...؛.
انـــدازه یه دنیا ازت فاصلـــه می گــــیرند!!!



طبقه بندی: متن ادبی زیبا،
برچسب ها: حقیقت اینـــه کــــه،
[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ صیاد ]

وظیفه شناسی پلیس جوان منجر به حادثه دلخراش برای وی و از دست دادن هر دو پایش شد.

جلال علیزاده پلیس وظیفه شناس در طول مسیر حرکت قطار، از تهران به اهواز متوجه حضور سارقی در قطار می‌شود بنابراین برای حفظ امنیت مسافران، واگن به واگن سارق را دنبال کرده و هنگامی که مجرم عرصه را بر خود تنگ می‌بیند، فرار را بر قرار ترجیح داده و خود را از قطار به بیرون پرت می‌کند. جلال نیز به دنبال سارق به بیرون می‌پرد که متاسفانه تعادل خود را از دست داده و قطار از روی پاهایش رد می شود...

جلال زاده‌ی یکی از روستا‌های تابع تربت حیدریه است و نزدیک به دو ماه از ازدواجش می گذرد. او هفته‌ی قبل از این حادثه اثاثیه‌ی منزلش را از زادگاهش به اهواز منتقل کرده بود.

جلال علیزاده پلیس فداکار و وظیفه‌شناس در تشریح جزئیات این حادثه گفت: در محدوده ایستگاه "ازنا" از سوی یکی از مهمانداران قطار تهران - اهواز، از سرقت کیف یکی از مسافران زن قطار مطلع شدم.

وی ادامه داد: با جستجو در واگن‌های قطار متوجه شدم، درب یکی از کوپه‌ها از داخل قفل است که با هدایت مهماندار قطار، متوجه شدم سارق درون کوپه مخفی شده‌ است، هنگامی که وارد کوپه شدم، سارق قصد داشت خود را از پنجره قطار به بیرون پرتاب کند که بلافاصله من نیز به همراه وی از پنجره به بیرون پریدم که پس از افتادن بر روی ریل، متوجه شدم که چرخ‌های قطار از روی پاهای من عبور می‌کند؛ از این رو با استفاده از علف‌های اطراف ریل توانستم خود را از زیر قطار بیرون بکشم. این اتفاق در نزدیکی سکوی قطار رخ داد، بنابراین با فریادهای خود از ماموران سکو کمک خواستم.

وی با اشاه به اینکه دو ماه از زندگی مشترک وی می‌گذرد؛ پلیس شدن را آرزوی دوران کودکی خود عنوان کرد و از مسئولان نیروی انتظامی خواست تا با ادامه خدمتش در ناجا موافقت کنند زیرا با عشق به نیروی انتظامی و خدمت به مردم، دو پای خود را از دست داده است.

گفتنی است، پدر جلال علیزاده نیز از مسئولان ناجا خواسته است تا با ادامه خدمت پسرش در نیروی انتظامی موافقت شود.







طبقه بندی: مطالب عمومی،
برچسب ها: حادثه ی دلخراش برای پلیس تازه داماد، پلیس تازه داماد، وظیفه شناسی پلیس جوان، جلال علیزاده پلیس وظیفه شناس، پلیس شدن آرزوی دوران کودکی،
[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
یه سوال ذهن منو مشغول کرده
چرا شلوار سفید می پوشی خاکی میشه رنگش سیاهه؟
ولی وقتی شلوار مشکی می پوشی خاکی میشه رنگش سفیده؟



ﭘﺴﺮﺍ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺮﻥ ﺧﺪﻣﺖ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ 18 ﺳﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﻨﻦ!
ﻻﻣﺼﺒﺎ ﻫﻤﺸﻮﻧﻢ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﭘﺎﺩﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ!!!



ﭼﺮﺍ ﮐﻞ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺟﻌﺒﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺳﺎﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ سقوط
ﻫﻤﺶ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻤﻮﻧﻪ؟!



تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن ؟!



ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮔﺪﺍﯾﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯼ ﺗﻪ
ﺟﯿﺒﺸﺎﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻤﺪﺕ ﯾﮑﻤﺎﻩ ﺩﺭ ﻫﺘﻞ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﮐﯿﺶ، ﺍﻗﺎﻣﺖ
ﺧﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ؟!



یکی از ویژگی‌های عطر مشهدی اینه که

برای از بین بردن بویش باید اون قسمت از بدن را قطع کنی !!




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: ﮐﻞ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺟﻌﺒﻪ ﺳﯿﺎﻩ، انتهای راهرو سمت راست، ویژگی‌های عطر مشهدی، ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﭘﺎﺩﮔﺎﻥ، شلوار سفید می پوشی خاکی میشه رنگش سیاهه، ﮔﺪﺍﯾﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ، ﻫﺘﻞ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﮐﯿﺶ،
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
پول وفاداری را به بی وفایی، عشق را به نفرت، نفرت را به عشق،

فضیلت را به شرارت، شرارت را به فضیلت،

خدمتکار را به ارباب، ارباب را به خدمتکار،

حماقت را به هوش و هوش را به حماقت تبدیل می کند.


کارل مارکس





طبقه بندی: سخنان بزرگان،
[ پنجشنبه 27 مهر 1391 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ صیاد ]
این روزا آدم جرات نداره با یکی درد دل کنه.
یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ولت نمی کنه



[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ صیاد ]
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام ‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود.
وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد.
وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.
پنجره اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.
چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.
پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.
سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت.
دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.
مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لختی اندیشید...
سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود.
به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید.
اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت:
" چم شده که تو این سن و سال با این سرعت میرونم؟ نگه دارم تا ببینم پلیس بهم چی میگه ... "
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد.
اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد...
افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
"ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تموم میشه . امروز جمعه ست و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی رو به مرخصی برم.
سرعتت اونقدر بود که تا به حال ندیده بودم . مخصوصا اینكه به هشدار من هم توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی.
تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌روندی، میذارم بری "
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت:
" می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد.
وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی !!! "
افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا! "
و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت...



برچسب ها: مرد میانسال و پلیس،
[ سه شنبه 25 مهر 1391 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ صیاد ]
بچه که بودیم

جاده ها خراب بود


نیمکت مدرسه ها خراب بود


شیرای آب خراب بود


زنگای در خونه ها خراب بود



ولی آدما سالم بودن...



طبقه بندی: متن ادبی زیبا،
برچسب ها: آدما سالم بودن، بچه که بودیم، جاده ها خراب بود، شیرای آب خراب بود،
[ دوشنبه 24 مهر 1391 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ صیاد ]
پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".

"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.

پیرزن بغضش گرفته بود.

پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد..



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: پخت آخر،
[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ صیاد ]
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی.
 آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند!

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی





طبقه بندی: کتاب،
برچسب ها: جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی،
[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
مجموعه تلویزیونی "گل پامچال" به کارگردانی محمدعلی طالبی سال 1370 از شبکه یک پخش شد.

 در این مجموعه فاطمه معتمدآریا، داود رشیدی، ستاره جعفری، اسماعیل گرامی، رضا بابک،

 زنده‌یاد کیومرث ملک مطیعی، زنده یاد پروین سلیمانی و ... بازی کرده بودند



موسیقی این فیلم رو از اینجا دانلود کنید



طبقه بندی: فیلم ها و دیالوگ های ماندگار، (دانلود موسیقی)،
برچسب ها: گل پامچال، محمدعلی طالبی، موسیقی گل پامچال، دانلود موسیقی گل پامچال، دانلود آهنگ متن سریال ایرانی گل پامچال، دانلود آهنگ قدیمی و خاطره انگیز گل پامچال، گل پامچال با صدای بیژن بیژنی،
[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ صیاد ]

 آن‌چه در زیر می‌بینید از حشرات بسیار زیبای جنگل‌های استوایی آمریکای مرکزی و جنوبی و جزایر دریای کارائیب است که به «جواهر کاتر پیلار» معروف شده است،

 زیرا در نگاه اول تکه‌ای کریستال یا جواهر به نظر می‌آید





طبقه بندی: مکان های شگفت انگیز،
برچسب ها: جواهری در جنگل‌های استوایی، جواهر کاتر پیلار، جنگل‌های استوایی آمریکای مرکزی،
[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ صیاد ]
[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید