تبلیغات
کویر

کویر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
دور از این هیاهو
دلم کویر می خواهد و
تنهایی و سکوت و
آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند.
نه دیوار،
نه در،
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،
نه پایی که در نوردد مرزهایم،
نه قلبی که بشکند سکوتم،
نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،
نه روحی که آویزانم شود.
من باشم و
تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند
و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !



طبقه بندی: متن ادبی زیبا،
برچسب ها: دلم کویر می خواهد،
[ جمعه 31 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
17 سپتامبر 2000 ، هتل پلازا ، بارسلونا


روزی که مسی برای دادن تست به باشگاه رفته بود .



کی فکرشو می کرد یه روزی از بزرگترین بازیکن های تاریخ فوتبال بشه...






طبقه بندی: مطالب عمومی،
برچسب ها: مسی،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ صیاد ]

گرگ ها همیشه زوزه نمی كشند

گاهی هم می گویند:
دوستت دارم
و زودتر از آنكه بفهمی بره ای می درند
 
خاطراتت را
 
و تو میمانی با تنی كه بوی گرگ گرفته.....!



طبقه بندی: متن ادبی زیبا،
برچسب ها: گرگ ها همیشه زوزه نمی كشند،
[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ صیاد ]

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم


ولی از زبانش هرگز نشنیدم !!





برچسب ها: به سلامتی پدر،
[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
پشت سرم حرف بود حدیث شد ... !

میترسم آیه شود ... !

سوره اش کنند به جعل ... !

بعد تفسیرم کنند این جماعت نا اهل ...

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی ,

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم ...

اشکهایی را بریز که من ریختم ...

دردها و خوشیهای من را تجربه کن ...

سالهایی را بگذران که من گذراندم ...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم ...

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن ...

همانطور که من انجام دادم …

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی ... !



طبقه بندی: متن ادبی زیبا،
برچسب ها: قضاوت، پشت سرم حرف بود حدیث شد،
[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
الان یه سری از بچه ها هستن مثه هر سال شوق اول مهر رو ندارن ، دفتر کتاب ندارن ، مدرسه ندارن

 بعضی هاشون دیگه هیچ کس رو ندارن . . .


اما تا دلت بخواد بغض دارن ، درد دارن ، غصه دارن . . .





برچسب ها: تا دلت بخواد بغض دارن،
[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
نگاهی به تاریخ گرد و خاک گرفته فوتبال ایران
این عکس مربوط به بازی لبنان و ایران در سال های گذشته است. نه پورشه بود و نه X6. نه ویلا و نه پارتی. نه دلال و نه نوچه....نمی دانم همه این ها بودند یا نه ولی مطمئنم مردانگی و غیرت وجود داشت. مردانی وجود داشتند از جنس مردان جنگ که در مستطیل سبز مردانه می جنگیدند. تمام قد در برابر نسل فوتبال 98 می ایستم و سر تعظیم فرود می آوریم





برچسب ها: مرد سرطلایی ایران،
[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ صیاد ]
آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن
از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:
شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول
بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!
ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: کرامت، شیخ ابوالحسن خرقانی،
[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم. مثل آقا تقی. آقاتقی یك ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد تا آبی كه در شیرها می‌ریزد و ماست می‌بندد حلال باشد. آقا تقی می‌گوید: آدم باید یك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد.
دایی من كارمند یك شركت است. او می‌گوید: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمی‌گیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد. دایی‌ام می‌گوید: من ارباب رجوع را مجبور می‌كنم قسم بخورد كه راضی است و بعد رشوه می‌گیرم!
عموی من یك غذاخوری دارد. عمو همیشه حواسش است كه غذای خوبی به مردم بدهد. او می‌گوید: در غذاخوری ما از گوشت حیوانات پیر استفاده نمی‌شود و هر چه ذبح می‌كنیم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در می‌آید. او حتماً چك می‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی‌كند. عمویم می‌گوید: ارزش یك لقمه نان حلال از همه‌ی پول‌های دنیا بیشتر است!! آدم باید حلال و حروم نكند.
عمو می‌گوید: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمی‌كند. پول حرام بی‌بركت است.
من فكر می‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هیچ‌وقت بركت ندارد و همیشه وسط برج كم می‌آورد. تازه یارانه‌ها را خرج می‌كند و پول آب و برق و گاز را نداریم كه بدهیم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بودیم. دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم: اگر دنبال یك لقمه نان حلال بودی، پول ما بركت می‌كرد و همیشه پول داشتیم؛ اما جرأت نكردم.
ای كاش پدر من هم آدم حلال خوری بود!!!

    



طبقه بندی: داستانك،
برچسب ها: یك لقمه نان حلال،
[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ صیاد ]

خوش به حالت آدم!

خودت بودى وحوایت…

 کسى نبود که حوایت را هوایی کند…



طبقه بندی: متن ادبی زیبا،
برچسب ها: خوش به حالت آدم،
[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاكم می برند تا مجازات را تعیین کند .

حاكم برایش حکم مرگ صادر می کند ...

اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید :

اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن ونوشتن یاد دهی ، از مجازاتت درمی گذرم !!!


ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .


عده ای به ملا می گویند :


مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟


ملانصرالدین می فرماید :


انشاءالله در این سه سال یا حاكم می میرد یا خــَرَم ... خـُدا بزرگست !!!



طبقه بندی: طنز، داستانك،
برچسب ها: ملانصرالدین،
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از
زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:

باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!



طبقه بندی: داستانك، طنز،
برچسب ها: دو خلبان نابینا،
[ سه شنبه 21 شهریور 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ صیاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


با سلام
امیدوارم مطالب (كویر) مورد رضایت شما باشد
و با گذاشتن نظرات خود باعث بهتر شدن این وبلاگ شوید
سایر آدرس های این وبلاگ:



kavir4u.760.ir
kavir.760.ir

kavir4u.co1.ir
kavir.co1.ir


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User
به این سایت امتیاز دهید